قصههای نان و نمک(۶۶)/ سنگ پیش پای لنگ!
با ماسک وارد اتاق شد، به زحمت شناختمش. تکیده شده بود. به قول خودش آمده بود حلالیت بطلبد. همکار قدیمی مان بود که سه ماه پیش از جمع مان جدا شد. یک خانم جاافتاده و زحمتکش که به نوعی نان آور خانواده چهارنفره اش بود. از اول سال می گفت که مشکل تنفس دارد، چند بار رفت دنبال دکتر و درمان و حالا آماده بود سر بزند ... - اومدم حلالیت بگیرم ازتون! همون چیزی که ازش میترسیدم شد. سرطان دارم، پیشرفت هم کرده! همین چند کلمه برای سست شدن زانوی آدم کافی است. اینجور مواقع باید دلداری داد، شوخی کرد، گفت: «شما خیلی قوی هستی و خوب میشی و چیزی نیست و ... » گفت برای ...
Click
To Read Full Article