داستان گفت و گوی من و دادستان
مرا با چشمان بسته به هر سو می برند. وقتی داخل اتاق شدم، مردی چهل پنجاه ساله در یک سر میزی دراز، نشسته بود. لبخندی زد و سر دیگر میز را نشانم داد، نشستم و بعد از سلام و علیک معمول؛ گفت: آقای نوری زاد اصلاً دوست نداشتم تو را اینجا ببینم، چرا باید تو اینجا باشی؟ گفتم: اینجا خانه ی من است. من خودم را اینجا صاحب خانه می دانم، نه یک جانی نابکاری که برای تادیب و تنبیه به اینجا آورده باشندش. گفت: این روزها خیلی داری شلوغ می کنی. نگهبان برای من نوشته و از تو شکایت کرده که با مشت به صورتش کوبیده ای و پیراهنش را پاره کرده ای! گفتم: تفاوت من زندانی با ...
Click
To Read Full Article