قصههای نان و نمک(۲۷)/ از خلخالی تا کراک: تاریخچه هیولای اعتیاد!
مرد تعمیرکار سرش را از توی موتور ماشین آورد بیرون، رد نگاهم را دنبال کرد و گفت: - اینم دیوونه است! صبح تا شب سرش تو این جوی آبه که چهارتا پیچ و مهره جمع کنه! مرد با یک پافر چهارخانه قرمز، شلوار سیاهی که چرب و چیلی بود و کفش هایی که می شد حدس زد از کنار یک سطل زباله برداشته باشد، در راسته تعمیرگاه ها دستش را توی جوی آب سیاهی می چرخاند که پر بود از روغن ترمز، آب رادیاتور، روغن هیدرولیک و ... ز غوغای جهان فارغ! چیزهایی در می آورد و می ریخت توی مشمای بزرگی که همراهش بود. بعد بلند شد، مشما را کول کرد و لخ لخ کنان رفت. به زحمت چهل ساله می شد اما ...
Click
To Read Full Article