قصههای نان و نمک(۷۲)/ برخوردی ساده، تحقیری بزرگ!
جوان از موتور پائین پرید، سمت تاکسی رفت، با لگد به در کوبید و با کف دست محکم به آینه ضربه زد و چند فحش درشت هم بار راننده کرد که پشت فرمان نشسته بود. پیرمرد چاقی بود، با موهای کاملاً تُنک و بافتنی نیمدار. این را پسر موتورسوار گفت که قد بلندی داشت و هیکلش ورزشی بود، سر راننده داد می زد و همانطور که فحش می داد انتظار داشت پیرمرد نزاکت و ادب و احترام را در حق او تمام و کمال رعایت کند. انگار راننده تاکسی برای پیاده کردن مسافر پیچیده بود سمت گوشه خیابان و بین او موتورسوار برخوردی رخ داده بود، نه اینکه زمین بخورد، زخمی شود یا موتورش صدمه ببیند. ...
Click
To Read Full Article