قصههای نان و نمک(۸۷)/ قصه یک راننده خوش قلب در روزهای دل آشوب
با ابروهای پرپشت و موهای شانه زده رسید، سمند تاکسی زرد. دقیقاً شبیه عکسش بود. فکر کردم کاش مسئولانی که کارت ملی صادر می کنند، دست از این شوخی بردارند و.../ با ابروهای پرپشت و موهای شانه زده رسید، سمند تاکسی زرد. دقیقاً شبیه عکسش بود. فکر کردم کاش مسئولانی که کارت ملی صادر می کنند، دست از این شوخی بردارند و عکس هایمان کمی شبیه خودمان باشد! هوای سرشب این روزهای تهران سرد است. در را باز کردم و سریع سوار شدم. داخل ماشین بوی تمیزی می داد. هنوز ننشسته بودم که چشمم به نوشته پشت صندلی افتاد: - درود به همسفر گرامی. لازم به ذکر است تأخیر در مبدأ، ...
Click
To Read Full Article