دردهای سرخ
یازده سالم نشده بود که یک روز تابستان، مادربزرگم که حواسش همیشه جمع بود، من و دخترخاله موفرفری ام را صدا زد و در گوشمان کلمه هایی را زمزمه کرد که کم مانده بود، چشم هایمان چهارتا شود. ترسی به جانم انداخت که یاد همه قصه های ترسناکی افتادم که آن زمان بچه ها یا بزرگ ترها در جمع می زدند. بعدها که بزرگ تر شدم تازه فهمیدم آن قصه ای که بچه ها از سرویس بهداشتی مدرسه در دوره دبستان می گفتند و همه ما را تا مدت ها ترسانده بود که چرا در کف دستشویی خون ریخته بود، داستانی واقعی بود. مادربزرگ در گوشمان خواند قصه ای را که نمی دانم چرا، اما آن سال ها هرگز از ...
Click
To Read Full Article